تبليغاتX
.


.

دو راه مانده برايم كه اختيار كنم....

 

دوراه: در بروم يا كه نه ...

 

 

فرار....!!!كنم

 

****

به زودي ميام...

....

...

..

.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:14 توسط اعظم حق دوست| |

 

 

خیلی دلم گرفته از خیلیا...

 

حرف حساب:

...

****

یک چارپاره و یک غزل...

غرق توام....غرق سیاهی مثل چشمانت

حالا به دنبال نفس های تو میگردم

پاهای غمگین من اینجا از نفس افتاد

از بس خیابان را برایت خط کشی کردم

 

از جاده هایت رد شدم هر روز هر لحظه

میگردمت مثل زمین اما به دنبالِ...

امروز پیدا کرده ام شهر تو را اما!

«تو رفته ای دیروز..» ای لعنت به اقبالِ..

 

من خسته ام از این دویدن های تکراری

تو خسته ای حالا که باید کوه من باشی

من خسته ام از دوستت دارم, نداری تو!

تا کی تو باید باعث اندوه من باشی

 

ترسیده ام..پر کرده ای تنهایی من را

آویز دست تو شدم من مثل رختی که..

دل هی ترک میخورد من هم ناتوان بودم

تقصیراحساس توبود انقدر سختی که..

 

تو دور بودی از من و دنیای من اما!

انگار در چشمم نگاهت منعکس میشد

انگار از سلولهای مرده ی من هم..

درد نبودن با تو خیلی خوب حس میشد..

 

من از تمام جاده های شهر دلگیرم..

از کوچه هایی که دویدی/عابرم کردی

پس شعر هایم را به تو تقدیم خواهم کرد

حالا که با داغِ عبورت شاعرم کردی...

*****

وغزل..

 

از آسمان شما من ستاره می خواهم

و از نگاه شما هم اشاره می خواهم

دوپیک خوردم و سرگیجه های بعد از تو..

ولی دوباره دوباره<دوباره می خواهم -

- که متصل به تو باشم.نهاد من بشوم

تورا همیشه برای گذاره می خواهم...

وقل اعوذ و به شر به شر چشمانت

از آیه های لبت استخاره می خواهم..

چقدر ساز مخالف ..چقدر صحبت نه..

من از دهان شما<بله><آره> می خواهم

***

چرا ادای غزل در می آوری ای شعر..

مگر نمیدانی ؟چارپاره می خواهم..

****

پی نوشت:

برگشتنت زیباست...سازش میکنم ..برگرد!

این چندمین بار است خواهش میکنم..

برگرد..  !!   *                                         

*<آرش واقع طلب>                                     

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:8 توسط اعظم حق دوست| |

جادوی این چشمای بی انصاف...

 

 

حرف حساب:

ارزوهایت را در آسمان بجو..معشوقت آن را به تو خواهد داد*

 

 

*حتی انقد حوصله ندارم که دفترم رو ورق بزنم و ببینم که این و کودوم یک از بزرگان گفتن مهم اینه که یکی گفته!!

****

   به یاد آرزوهایی که میمیرند..

 

س ک و ت ی !!!

 

  می کنم سنگین تر از فریاد                                                                                

 

                                                              

           

****

فعلا....

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:25 توسط اعظم حق دوست|

تو که نیستی غم غربت با منه..:..

 

 مگر چند بار به دنیا آمده ایم...

.....

....

...

..

.

 

 که این همه میمیریم...

 

 

*********************************************************************

مرگ نوشت:

پنجره راببندم بهتر است..

هق هق بی پرده ی این دودیده ی بارانی...

آبروی ابر آلود همه ی دریاهارا خواهد برد...

«سید علی صالحی»

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:17 توسط اعظم حق دوست|

تو آنقدر شبيه به سنگي كه مدتي است...

 

سلام

يه حرف حساب:

« روي هر پله اي كه وايستاده باشي خدا يه پله بالا تره نه براي اينكه خداست..براي اينكه دستت و بگيره»

***


انتخابات يا امتحانت..؟؟

پلان  يك داخل سرويس مدرسه...

« قبل از امتحان»

در سرويس مدرسه نشته ام و دارم 2 تا درس آخرو براي اولين بار ميخونم..اضطراب دارم كه نرسم و نتونم بخونم..بچه ها  يك خط اقتصاد ميخونن دو دقيقه در مورد انتخابات  حرف ميزنن..هي تحمل ميكنم..هي تحمل ميكنم..آخرش يه جيغ بنفش...راننده سرويس بد بخت از جا ميپره...!!

پلان دو در حوزه ي امتحاني...

« قبل از امتحان»

ورقه هاي خلاصه برداري را در دست دارم و بكوب مشغول خوندن هستم صداي دبيرمون كه براي آخرين بار هشدار ميده ه همه به حوزه بيان به گوش ميرسه...دارم تند تند از پله هاي حوزه ي امتحاني بالا ميرم كه يهو يه پريسا ميگه ..

اعظم وايسا..؟؟

به خيال اينكه سووال امتحاني داره وايسادم ..
_ بگو..

بابا اينات به كي راي ميدن..؟؟

دلم ميخواد سرش رو به طاق بكوبم...براي اينكه جيغ نزنم سري از پله ها بالا ميرم...

پلان سوم روي صندلي...

«در حال پاسخ به سووالات»


سوال13.كشور ها براي رسيدن به استقلال اقتصادي چه كارهايي ميكنند..؟؟ در سرم فكر هاي زيادي است..احمدي نژاد چه كرد و انتخابات چه ميشود...؟؟ ياد پيامك هاي خنده دار مي افتم..با نگاهي به ساعت دوباره به امتحان بر ميگردم..

پلان  چهارم در حياط حوزه..

« بعد از امتحان»

با هيجان از اينكه ممكنه 20 بشم از جلسه ميزنم بيرونو دوون دوون به طرف دسته ي بچه ها كه دور هم وايسادن ميرم و داخل دايره شون سرك ميكشم..
_ بچه ها مسئله ي دهك ها چجوري حل ميشد....؟؟

انگار به جاي من اونا با يه ديوونه طرفن  با تعجب به من نگاه ميكنن و صداي يكي در مياد..
برو بابا با اوون احمدي نژاد بي فرهنگتون...
و  صداهايي بلافاصله بعد از ان بلند مشود..
كه موسوي خوب است با اون چيز چيز كردناش..
از جمعشون فاصله ميگيرم و تو كتاب دنبال جواب ميگردم...و تموم دغدغه ام اينه  كه بلاخره معدلم و بالاي نوزده ميشم يانه...


***


سياست هم شده بچه بازي...

آخه مني كه حتي نميتونم راي بدم و چه به بحث در مورد انتخابات..


***


خارج از هياهو ها ي انتخابات.. 4  پ ا ر ه ي من و با حوصله بخونيد و نقد بكنيد....

لات و عزي معبد شعرم..*
مثل بت ميشوي و من مشرك ..
ميزني زير قولهاي خودت
ميزنم زير گريه اي مضحك...

آسمانم  به من اجازه بده ..
در هواي تنت نفس بكشم..
من نمك گير چشم تو هستم..
ديگر از من نخواه پس بكشم!

باز هم از شراب چشمانت ..
جرعه جرعه فريب را خوردم..
مثل حوا سقوط خواهم كرد ..
«بچه ام» گول سيب را خوردم

دفتر شعرو سازو دستانت..
باز من را به دره هل دادند
بيت ها زير پاي چشمانت
بين آغوش شعر گل دادند

چند  وقتي است نيمه شب ها با..
گريه هايي شبانه خوابيدم..
ديشب از فكر تو سرم پر بود..
شعر ..گريه..چرا نخوابيدم..؟؟

آه ..امشب دوباره ميخوابم..
با« پري هاي شعر فرخزاد»..
عاقبت ابروي شعرم را..
مي دهي مثل روسري بر باد..

*«سعي كنيد يه جوري بخونيد كه اشكال وزني نداشته باشه!»


 
***
پي نوشت انتخاباتي:

من معتقدم كه اين مقامات گرام..
با اين همه خوش قلبي و پاكي و مرام..
دست فقرا از ان نگيرند كه شرع..
بگرفتن دست غير را كرده حرام..


«رسول رحيمي»

***
پي نوشت غير انتخاباتي:
دگر نماز دلم را نشسته ميخوانم..
براي قلب شكسته قيام لازم نيست..


«روشن سليماني»

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:25 توسط اعظم حق دوست| |

وقتي شكست ميخوري از دستهاي خود...!

سلام..

حرف حساب:

«وقتي آنچه را كه دوست ميداري باعث نابوديت ميشود...ديگر رويا فرقي با كابووس ندارد»

حسين نساج

****

پدرم و خيلي دوست داشتم ..! از همون وقتايي كه ازم ميپرسيدن'باباتو بيشتر دوست داري يا مامانتو؟؟

از همون وقتايي كه ميگفتم بابامو...

پدرم و خيلي دوست داشتم...كاش هنوز بچه بودم.اگه ميدونستم با بزرگ شدنم بايد از آغوش پدرم بيرون بيام ..هيچ وقت بزرگ نميشدم..

توي نقاشياي كودكيم

مثل يك پادشاه بودي تو..

واسه اشكاي بي دليل من..

شونه بودي..پناه بودي تو

پدرم و خيلي دوست داشتم..و مادم شايد ناراحت بود نميدونم..!!!!

پدرم و خيلي دوست داشتم..انقدر تكرار ميكنم كه يا دم نره كه «چقدر پدرم و دوست داشتم»

و امروز هم كه روزيه كه متولد شده...

بابا تولدت مبارك....

يك غزل تقديم به پدرم هر چند كه اصلا این غزل لایق پدرم نیست......

چقدر روي زمين خاكي تنها شدي تو..

اسير وسوسه ي آدم و حوا شدي تو..

آسمون پيش بزرگيات همش كم مياره..

چطوري توي حقارت زمين جا شدي تو.

نامرادياي دنيا تو رو هي زمين زدن...

با يه لبخند قشنگ از سر جات پا شدي تو

اين همه مهربوني هيچي تعجب نداره..

وقتي كه فرشته اي به اسمه بابا شدي تو

****

از همين جا تسليت ميگم از صميم قلبم به همه ي دخترايي كه باباهاشونو از دس دادن..

كه هيچ چيز تسلا نمي دهد انگار..

به دختري كه به دل حسرت پدر دارد

«كبري موسوي»

****

پي نوشت:

بعد هفده بهار آمده اي..

كه ببيني چه بر سرم آمد..

دخترت شاعر است بابايي

دخترت شاعراست ميفهمد..

«آزاده بشارتی»

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:49 توسط اعظم حق دوست| |

سلام...

از حرف حساب خبری نیست وقتی همه ی حساب هایم غلط از اب در آمد.......

!

!

!

من هم چنان در اشغال کسی هستم که تلفنش را فراموش کرده...

*****

چقدر به هوا محتاجم....

 

هوا در سرنگی کوچک....!!

****

چقدر به هوا محتاجم....

 

هوا در سرنگی کوچک....!!

****

چقدر به هوا محتاجم....

 

هوا در سرنگی کوچک....!!

****

چقدر به هوا محتاجم....

 

هوا در سرنگی کوچک....!!*

*«گروس»

****

مرگ نوشت:

وقتی از چشم تو افتادم..نمیدانم چه شد..

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست...

«نجمه زارع»

****

هیچ شعری ندارم..ذوقم کور شده باشد خدا کند....!!!

هر روز سرفه میکنم اندوه شعر را...

آلوده است ‹‹بي تو››  هوایی که مدتی است....!!!

«نجمه زارع»

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:26 توسط اعظم حق دوست| |

چنان که آغاز کردیم...بر همان خواهیم بود...!!

س

ل

ا

م...

یه حرف حساب:

 

چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی« مثل من رفتار کن..»

*****

یه ترانه...

داریم به آخر این قصه نزدیکتر میشیم سرده..

چقد خوبه که ابرم با دل ما همدلی کرده..

دارم تو اوج اشک و گریه ی بیهوده می خندم

هنوز مونده بره میگم خدایا کاشکی برگرده!!

داریم طی می کنیم این جاده رو جاده نفس گیره

حالا این بغض چن ساله توی راه نفس ،گیره..!!!

چقد محتاج آغوش تو  و گرمای دستاتم.......    

مثه ماهی ،که دور از آب دریا ساده میمیره..     

داریم طی میکنیم این جاده رو این جاده غمگینه..

دارم آهسته خم میشم ..غم دوریت چه سنگینه

دیگه با تیشه از جا میکنم این عشق و از قلبم...

ببین دنیا ببین..تیشه !توی دستای شیرینه...

دیگه کم کم رسیدیم آخر قصه دلم خونه.....!!

می دونم رد شدن از من برای تو چه آسونه... 

داره دستی تکون میده !میره گم میشه تو جاده

بره  میمیرم از دوریش ! خودش میفهمه ! میدونه

حالا تو رفتی و من موندم و جاده که بی تابه..

نمیشه باورم ...! تقدیر ما نقش روی آبه....

تو برمیگردی پیشم توی شبهایی که محزونم..

تو بر میگردی اما نه..همش وهمه! همش خوابه!

*****

مرگ نوشت:

جز مرگ کامم را کسی شیرین نخواهد کرد

پس  روز مرگ من  نباید   گفت  نا کامم!

«سمیرا قطب»

*****

پی نمیدونم چی چی:

منم نمیدونم ملت بیکار چقد میرن اخراجی ها رو میبینن..وجدانا امروز برای  سومین بار رفتیم با برو بچ اخراجی ها رو ببینیم ..که چشمتون روز بد نبینه..چه صفی...به به..!!! ماشالله به پشتکار این جماعت..با حساب من اگه همه هم یکی یه بار اخراجی ها رو دیده باشن الان دیگه باید تموم شده باشن...

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:55 توسط اعظم حق دوست| |

 

    سلام..!

 

یه حرف حساب...

« چه زشت است برای مومن دلبستن به چیزی که اورا خار می کند»

 

«امام حسن عسگری»

*****

پیش نوشت:           

                        

  قبل از هر چیز روز بزرگداشت عطار و به دوستان تبریک میگم..!!

 

*****

خود نوشت:

از اونجایی که امروز روز بزرگداشت «عطار»

من چند شعرمشترک با حافظ دارم....

پر حرفی نمیکنم....!!!

 

دوش پنهان گفت با ما کاردانی سخت کوش

بی جهت از بهر آبادانیه کشور مکوش...

*

سحر بلبل حکایت با صبا کرد..

خوشش نیمد شب بعد با «صفا» کرد...

*

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم..

عرق ملی رو رها کرده به آلمان بروم..

*

دوش سودای رخش گفتم زسر بیرون کنم..

ناله آمد از دلم آمشب نکن فردا بکن....!

*

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد..

صد لعن به این خط ایرانسل..

*

جمالش آفتاب هر نظر باد...

زخوبلی روی ماهش عین خر باد...

*

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد..

چن سالیست نگاران دل ما را بردند..

*

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس...

خوش بحالت چون که ما اندر خم قم مانده ایم...

*

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست..

حلالیت بطلب چون که بر نخواهی گشت...

*

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد..

نامرد رفته ای طلبت را بیا بده....!!!

*****

پس نوشت:

وسعت سبز مرا درک نکرد...

آنکه با خصلت پاییزی و زرد..

جنگل شعر بهارانم را...

زخمی از برق نگاهش می کرد..!!

«خودم»

****

رفیقان هر یک آوردند از سودای خود سودی...

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم...

«سایه»

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:19 توسط اعظم حق دوست| |

  سلام

 

   یه حرف حساب..::..

«اگه نتونم مال وقتیه که راه دیگه ای هم باشه..وقتی هیچ راهی نیست فقط باید بگی میتونم...»

 

 

****

   پیش نوشت..::..

  بهار آمدو سرماي بي مروت رفت ....دوباره پنجره را وا کنید ترسوها.....

 «ابوالفضل صمدی»

****

خود نوشت..::..

با دو شعر نسبتا .....در خدمتتونم....!!!ببخشید که دیر!!!!

اگر آن ترك طهراني بدست آرد دل ما را...

به بنز شش درش بخشم تمام دين و دنيا را

بده پولی که بی مایه فطیر است آنچه می خواهی...

اگر تفریح دنیا را...اگر زن های زیبا را....

ز جيب خالي از پولم..جمال يار گريان است..

مگر جز پول مي بندد دهان يار زيبا را..

حديث گردش خارج ز شركت ها چه می جویی...؟؟

كه كس نگشود و نگشايد به جز پول اين معما را..

فغان از دولت حاضر،عدا لت فوج فوج اما..

فقط من شمه اي گفتم بياب اما و آيا را..

من از آن حسن روز افسون كه دولت داشت دانستم..

كه عشق از مسند قدرت برون آرد چپی ها را...

نصيحت گوش كن شاعر كه از جان دوستر دارند

اميران و وزیران پست های خو ب  و بالا را....

لغز گفتي و در سفتي بيا ديگر نگو اعظم..

كه اشعارت به هم ريزد دکور بندی اینجا را..!!

۲.

 

  کشوری خواهم ساخت....!!!

 خواهم انداخت به جان همه ي مردم شهر..

 تب پيروزي را..

 كه فراموش كنند..!!!!!.

 دور خواهم شد از اين مرز نجيب...

 كه در آن هيچ كسي نيست كه با تدبيرش..

 مچ مردان همين دولت را باز كند..

 كشور از پول تهي...

 ودل از آرزوي..

 سفري تازه پر است..

 هم چنان خواهم تاخت..

 نه به محرومان مي اند يشم...

 نه به مزدوراني..كه سر از آب به در ميآرند...

 وچه درياي عجيبي كه در آن...

 همه ي ماهي ها

  زير آبي رفتند...

 هم چنان مي تازم..!!!!.

 پشت كشور شهري است..

 كه در آن روسري از...

 سر زنها باز است..

 روي بام همه ي مردم شهر

 جاي صدها ديش است..

 پرده اما نزدند...

 دست هر كودك ده ساله ي شهر سيگار برگي است..

 پشت كشور شهري است..

 كه در آن وسعت فقر..

 وسعت چشم سحر خيزان است...

 شاعران قشر ضيعيفي هستند...

 پشت كشور شهري است..

 قايقي مي سازم..

 مي روم در آنجا..

 تو اگر پول پريدن داري..

 بسم الله

 * جناب آقای سید محمد رضا عالی پیام هم به بنده و شعرم لطف داشتند و جوابیه ای گفتن که به شرح زیر است....

۳.

پشت پرچین همین باغ خراب/ خبری نیست که نیست/ قایقت را بشکن/ رودها خشکیده/ همه اش خواب و سراب/ من در این باغ پر از هرزه علف/ همچنان میمانم/ تا اقاقی هارا/ که اسیر شته و آفت دهرند/ مراقب باشم/ خبری نیست در آنسوترها/ بوی یاس وطنم را هرگز/ بر سر میز قمار/نفروشم.../ نه به دیش و نه به موهای پریش/ نه به سیگاری برگ/ نه به جانی واکر/ آنسوی این پرچین/ خبری نیست که نیست/ تو اگر/ سر رفتن داری/ به سلامت، سفرت خوش/ اما/ منتظر میمانم/ روزی از دلتنگی/ باز خواهی آمد... یاس ها منتظرت میمانند.

****

پس نوشت..::..

۱.

خوب شد كه امسال تموم شد.....چقد خوبه كه امسال تموم شد...كاش هيچوقت نميو مد...

اين روزها كه ميگذرد ...

شادم...

اين روزها كه مي گذرد...

شادم

كه ميگذرد...

اين روزها...

شادم كه ميگذرد...

 «قیصر»

۲.

 

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكت..

اين خانه را تمامي پي روي آب بود...

پايم خليده خار بيابان...

جز با گلوي خشك نكو بيده ام به راه..

ليكن كسي..زراه مدد كاري..

دستم اگر گرفت..

فريب سراب بود....!!!

 «سهراب»

۳.

ودر آخر....

 

مي روم آخر از اين شهر كه راحت باشند...

روي زخمم همه دارند نمك ميپاشند....

 

۴. عید به کام....!!!!

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:13 توسط اعظم حق دوست| |

لباس غم به تنم میکنم که در ماه...

 

ربیع الاول آدم محرمی باشم....!!

 

****

  نمیدونم چرا ماها عادت داریم هی بگیم« وای حسین کشته شد».....در هر صورت این عزای عمومی

رو!!!!!!!!!تبریک میگم به همه.......... 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:47 توسط اعظم حق دوست|

سلام.......

یه حرف حساب..:

اگه خدا تا لب پرتگاه بردت...بدون یا از پشت گرفتتت..یا هون لحظه پرواز کردن و یادت میده...

****

* دستاوردهای غرب فراگیر شده است...

 در دنیای امروز...

 همه غرب زده شده اند...

 نمیدانم...چه سری است که..

 چشم های شرقی تو...

 از دسترس اجنبی ها دور مانده ..!!!!

 و علی رغم رکود این روزها...

 همیشه در اوج پیشرفت است...

«اینا تاثیرات کلاس اقتصاده....»

 

****

 پی نگار...

 به نظر من بدترین نوع غرب زدگی تبریک گفتن «ولن تاین»....

چن سالی میشود که به جای ۲۲ بهمن..۲۶ بهمن«۱۴فوریه» مهم شده ...و شکلات خوردن از نون شب واجب تر شده....!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:28 توسط اعظم حق دوست| |

سلام...

 

یه حرف حساب:

در بن بست هم راه باز است ...اگر قبلا پرواز کردن را آموخته باشی...!!!

 

****

پیش نوشت:

 خب خب خب از قدیم گفتن « چیزی که عوض داره گله نداره» یا  «جواب های ..هوی است..»البته اشتباه نشه اینجا مسابقه ی ضرب المثل نیست...

من...به عنوان اولیای دم...و خانم خفاجی عزیز...به عنوان مدافع حقوق بشر...تذکره هایی برای شیخنا مهدی صادقی نوشته ایم...«نوشتنی»..

اما به جبر دو عدد از آنها را رو مینماییم...

****

خود نوشت:

اندر احوالات شیخنا«مهدی صادقی» سوسول الشعرا

           *آن مهدي تميز..،آشغال رو زمين نريز،آنكه فاميلش بُوَد صادقي،غزلهاش همه تو فازه عاشقي،آن عينكش قطور،آن بي نهايت صبور،آن سوسول كت و شلواري،كفشش از خاك و خل عاري، آن مشاور حقوقي ،هيچ وقت نگفت دروغي!!آن دبير جشنواره ي كتاب،آن كه هميشه با چنگال ميخورد آب،آن دوربينش هميشه به دس ، تا هر چي ديد بگيره ازش عكس، آن اهوازي اما سفيد، انكه از شاعري خيري نديد..شيخنا مهدي حفظ الله من الشرِّ جميع بچه هاي انجمن...                                                                             

                        

*آورده اند وقتي چشم به اين  دنيا گشودو خود را برهنه ديد..همي جيغ بكشيدو فرياد ..«غفلت ..غفلت..!!!» سرداد..پدرش في الحال چيزي درك نكرد!!! اما مادرش بعد از سالها تفكر به اين نتيجه رسي كه شايد تك پسره دلبندش روزي شاعر شود..«شاعر شدني»..البته هيچ دليل علمي و مستندي براي اين نظريه ارائه نداد.....!!!!!!                                                                

آورده اند كه در كودكي هيچ گاه براي بازي به كوچه نرفتي وهمواره نگران خاكي شدن كتش بماندي....تا به امروز..!!                                         

در زندگي 24 ساله ي خود هيچ گاه غفلت نكردي مگر يك بار آن هم در تاكسي...و اين از كرامت ايشان بود....                                         

در سال 1387يكبار دبير جشنواره بشدي و2 ساعت وزيرو مدير و وكيل وهم چنين شعرا را علاف نمودي آن هم چه علاف نمودني....!!!وپشت تريبون هي عرق جبين پاك كردي و عذر همي بخواست...!!                         

از القاب او ميتوان به ..«سوسول الشعرا، تذكره  نويس قهار ..» اشاره كرد..

روزي عزرائيل بر او وارد شد و گفت :« بارو بنديل و ببند اينجا ديگه جاي تو نيس..!!» واو به گريه افتادي و فرمودي: كت و شلوار نويي خريدم كه هنوز نپوشيدم..حسرت به دل مي مانم...                                        

و عزرائيل دلش به رحم آمد وبا توجه  به كمي غفلت هايش از او در گذشت «..در گذشتني.»..!!!!

 

نویسنده: اینجانب...

وبعدی..!!!

اندر احوالاتنا «مهدی صادقی» !!!!!!!

آن جوان لايق،آن مهدي صادق،آن فارق التحصيل حقوق،آن هميشه سرش شلوغ،آن تك پسر،آن شغلش پر دردسر،آن باكلاس،آنكه هم شاعر است و هم عكاس،آن قد بلند،آن عينكش بدون بند،آن كف پاش ناصاف،آن از سربازي معاف،آن نيمي از شعرهايش سپيد،همه شان مختصر و مفيد،آن وبلاگش بي نام،به روز مي كند مدام
شيخنا مهدي صادقي حفظ الله من شر الچشم بد،شاعري جوان بود و جواني شاعر، در پاده رو هاي بلوار امين عابر!
گويند شيخ در دوازده اردیبهشت سنه ي هزار و سي صد و اندي در اهواز ديده به جهان گشود.هيچ وقت هيچ كس به ذهن معيوبش خطور هم نمي كرد كه اين نوزاد بي زبان روزي چنان زبان به تذكره گفتن باز كند كه هيچ شاعر و شاعر نمايي از دست او در امان نخواهد بود.
در خردسالي اولين شعر نيمايي اش را سرود و همان موقع تن نيما به همراه جمع علما و ادبا در گور لرزيد...لرزيدني!منتها شيخنا از رو نرفتي و همچنان مي سرودي تا جايي كه نیما از نيما بودن خويش پشيمان بگشت.

در نوجواني علاقه ي بسياري به عكاسي پيدا كرد و با دوربين گوشي موبايل سامسونگ(دي900-آي) هرجا كه مي رسيد از مناظر طبيعي و گوسفند و غيره عكس مي گرفت گرفتني!
پدر كه فكر مي كردند روزي اين نوجوان عكاس بزرگي خواهد شد(چه فكر پوچي)،براي تشويق فرزند نابغه ي خود يك عدد پريمير 5 ميگا پيكسلي برايش تهيه كرد تا به خلاقيت فرزند خود كمكي كرده باشد.كمك كردني!
در جواني ماننده(هوخشتره)سر از انجمن الشعراي قم در آورد.
شيخ را هروقت گفتند نظر شما چيست؟ساعت ها سر مبارك را تكان مي داد و مي گفت:نظري ندارم.
روزي نقطه اي به ظاهر ناچيز عزم خود را جزم كردتا شيخ را از تذكره نويسي باز دارد كه از سوي شيخ ملقب به كاسه ي داغ تر از آش شد.
روزي عزرائيل نزد شيخ آمد و گفت:بيا،وقت آن رسيده چشمت از جهان فروبيندم. شيخ به شدت نگران شد و گفت: پس اين وبلاگ ها را چه كسي مديريت كند؟سرنوشت وبلاگم پس از من چه خواهد شد؟عزرائيل گفت:هيچ!فوق آخرش هك خواهد شد.
شيخ درمانده شد،بعد كمي فكر كرد تا براي خويش چاره اي بيابد. و از آنجايي كه نه ناظم بود و نه شعر شريف الادبا را حفظ بود،گفت:پس اجازه بدهيد آخرين عكسم را بگيرم..عزائيل اندكي مهلت به او داد.شيخ بلافاصله دوربين را از كيف چرمي اش بيرون آورد،عزرائيل را غافلگير كرد،عكسي به ياد ماندني از او گرفت.عزرائيل ذوق زده شد و گفت:بده ببينم.تاحالا هيشكسي ازم عكس نگرفته بود. وآنقدر شيفته ي هنر عكاسي شيخ شد كه متوجه نشد شيخ فراري كرده است.فرار كردني.

نویسنده:زهرای عزیزم «خفاجی»

****

پس نوشت:

ندارد...

****

یادتون نرفته که اصل نوشت یه صلوات...!!!!!!

* آقا اشتباه شد پی نگار داره...یعنی حالا دیگه داره...!!!

چون شهرت جناب آقای صادقی مثه دانشگاهها ی پیام نور میمونه..یعنی فراگیره..من از اکثر دوستان..چه در انجمن..چه حوزه هنری..چه تگرگ..دعوت کردم که این هجویه رو بخونن...!!!

« نمی دونم چرا دلم خواست این توضیح و بدم...»

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:17 توسط اعظم حق دوست| |

 

 

امروز کارنامه ها رو دادن....

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:8 توسط اعظم حق دوست|

 

سلام.....

حرف حساب:

«دریا باش که اگر سنگی به سویت پرت شد...سنگ غرق شود بدون آنکه تو متلاطم گردی...»

*****

شاهی که علوم حق شد از او ظاهر....

نام و لقبش محمد است و باقر......

دریای سخای او ندارد اول....

صحرای ولای او ندارد آخر.....

*****

 به تو خیانت میکنند تو مکن

 تو را تکذیب میکنند تو مکن

 تو را ستایش میکنند َفریب مخور

 تو را نکوهش میکنند شکوه مکن.

 مردم شهر ازتو بد میگویند اندوهگین مباش

 همه  ی مردم تو را نیک میخوانند مسرور مباش..

«آنگاه از ما خواهی بود»

امام محمد باقر«ع»

 

ولادت پنجمین اختر تابناک ولایت و امامت  را به همه ی شیعیان تبریک عرض میکنم......

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:40 توسط اعظم حق دوست|

سلام...

« جواب سلام واجبه ها...ميگم كه بدوني...»

تصميم گرفتم نكته هاي اخلاقي وبلاگ و ببرم بالا..ميخوام با هر آپم يه جمله اي كه خودم دوسش دارم و بذارم...به كسي چه مربوطه..؟؟؟ البته اين نكته اخلاقي نبود ... بد آ موزي نشه...

چون اين روزا... دلم و زياد ميشكنن...با يه جمله ي با ربط شروع ميكنم...

يه حرف حساب.....                                              

« شكستن يه دل چقدر قدرت ميخواست كه فكر كردي قويتريني!!»

         ***                                   

پيش نوشت :                                                      

اين روزا از دست امتحانا و مسائله ديگه چنان خسته و عصبي شدم كه تنها شعري كه با خودم تكرار ميكنم اينه..:

فرشته اي كه بخواهد مرا نجات دهد....          

كمي هواست كه با يك سرنگ معمولي...*       

***                                   

خودِ نوشت :                                                     

چند تا كار كوتاست ..كه از دوستان ميخوام هر نظري كه به ذهنشون رسيدو بگن...فحش هم پذيرفته ميشه...                                                                        

 ۱ .  برداشته شدي..

چون باری ...

 از روي دلم...

براي كرا يه ات ...

تا وان سنگيني پرداختم...!!

                                                            

 

۲.حتي به آسمان هم شک دارم...!!

شکلک های ابر را باور كنم...

يا..!!

پاييز هم مثله تو دوروست..

                                                                

۳ . پرت شدم..

از آغوش آسمان ..

به زميني كه....

پرت كرد مرا..

به عمق پرت ترين چاه ها..

چاه هايي كه پر است ازمن..

من هايي كه پر است از تو

وتو كه...

هيچ كسي..!!!

-----------

اولين كارامه ها...اينجوري نگاش نكن..!!!

***                                     

پس نوشت :                                                      

               روزي از اين زندان خودم را مي رهانم ..

          حيف !!!!!!       

                       كبري شعرِ من فقط تصميم ميگيرد...

***                                     

اصل نوشت : اللهم صلّ علي محمد و آل محمّد....!!

علي يارتون...!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:12 توسط اعظم حق دوست| |

بیچاره ... ما..                                                    

دو دستي چسبيده ايم به دنيايي كه..                    

          

به اشك هاي رقيه هم رحم نكرد...!!!!!!!

                  ***     

 پلان يك..!

                              

 

 «مدينه»

 دختر در آغوش پدر:براي سفر مهيايي دختركم..

 _ بله پدر..!!

 پدر سر دخترك را نوازش كرد: آماده ي روزهاي سختي باش...!!!

  ودختر درحال كه واژه ي روزهاي سخت رازيرلب زمزمه ميكرد وسعي در فهميدن آن داشت..تن داد به   گرمي آغوش پدرش وهمه چيز را از ياد برد..حتي واژه ي روزهاي سخت را..!!!                                                 

  پلان دو.!!!

 « نينوا »

 جنگ، خون،كشتار،گلوي علي اصغر..

 و...

 دخترك بيشتر به اين انديشيد كه تا به حال مفهوم «تشنگي» انقدر برايش ملموس نبوده...! ودر ميان عطش از ياد برد گوشواره هاي به يغما برده اش را...

 پلان سه..!!

 « شام..وخرابه هايش»

  پدر در آغوش دختر..

.

.

.

:كاش هيچ وقت بهانه ي آغوشت را نمي گرفتم..! تا اينچنين به آغوشم نمي افتادي.!

پلا ن آخر..!!

«عروج»

همه ي دلتنگي هايش بر طرف شد..

وقتي پدر را در آسمانها زيارت كرد..

*** 

                 

پي نوشت!!!

 شاید کمی ظالمانه باشه اما خوشحالم از اینکه هنوز که هنوزه..مردم شام..دارن تقاص آه های زینب رو پس میدن..شام هنوزم خرابه اس..

 ایشالا قسمتتون بشه بریدو ببینید.

خدایا..!!! به خداوندیت..صبر بده به تموم رقیه هایی که از دس دادن گرمای دست پدرشونو..!!!

آمین..!!!

     

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:44 توسط اعظم حق دوست| |

همه چيز از اينجا شروع شد كه به بابام گفتم..

بابا..یادته پنج سال پیش کجا بودید..

اوه..!!! پنج سال پیش..بگو دیشب...

یه کم فک کن دیگه..

توام بودی باهامون..

نع..

مکه..

وای نه اون که ۷ سال پیش بود ..کربلا بود..

آه ..الان یادم اومد..

و منم یادم اومد ..انگار همین دیشب بود..اون همه دلشوره ..ومعده ی عصبیه من..حال تهوع..تصویرایی که پشت سره هم روی صحفه ی تلوزیون حک میشد...

و نیمه های شب گشتن دنبال آغوش امن  پدرم که دلداریم بده...که نبود..

و.فکر به چشمای دخترک گریانی که اوهم به دنبال آغوشی برای تسلا بودو که پیدا نکرد ..جز تکه  پیراهنی....!!

             یه صلوات....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:16 توسط اعظم حق دوست| |

 

لیلا گفت : مامان شبه یلدا چه شبیه؟؟؟!!!

چشمام از خستگي باز نمي شد..!!پتورو روي سرش كشيدم :شب يلدا برا ما نيس ليلا جون ...

پتوي پاره را با لجبازي كنار زد :چرا هس ..مريم ميگفت ماله همس..تازه مي گفت ما پسه و بادوم ميخوريم...با هندونه !!!

سعي كردم قانعش كنم..:ديد ي كه ما اين كارو نكرديم پس برا ما نيس ..بخواب ليلا من خستم ..

اما باز ادامه داد.:ميگن بلندترين شب ساله ...

بلاخره جوابشو پيدا كردم :پس با اين حساب تموم شباي ما شبه يلداست...بلندو غير قابله تحمل...!!!

 

                یلدا مبارک...!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:1 توسط اعظم حق دوست| |

نمیخوام هر روز به روز شم اما یه جمله.....

 

     «وقتی به آدم زور میگن که نباید گریه کنه ...

                    فقط باید مواضب باشه بغضش نترکه!!!»

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:16 توسط اعظم حق دوست| |


Design By : Sayeh-Roshan